وقتی چترت خداست

بگذار ابر سرنوشت هر چقدر میخواهد ببارد؛

وقتی دلت با خداست

بگذار هرکس میخواهد دلت را بشکند؛

وقتی توکلت با خداست

بگذار هر چقدر میخواهند با تو بی انصافی کنند؛

وقتی امیدت با خداست

بگذار هر چقدر میخواهند نا امیدت کنند؛

وقتی یارت خداست

بگذار هرچقدر میخواهند نارفیق شوند؛

"همیشه با خدا بمان؛ چتر پروردگار ، بزرگترین چتر دنیاست"

 



تاريخ : سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ | 11:7 | نویسنده : شیـدا |

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست..

زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می‌ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی‌ها داد
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات‌ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست
من دلم می‌خواهد
قدر این خاطره را دریابیم...



تاريخ : پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ | 8:56 | نویسنده : شیـدا |
من ذوب شدم در نگاه لطیف و حزن آلود زیبارویی که مادری از دست داد

و

مادر شد؛

مادر شد تا درک کند مسئولیت عظیم الهی را ؛

مادر شد تا تاب بیاورد، غـم بی‎مادری را ...



تاريخ : دوشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۳ | 11:20 | نویسنده : شیـدا |
آرام آرام باید پرواز کنی! پرواز تا اوج ... تا معبود ... بگذری تا بگذرند ... گُل بکاری تا به پایت گل بریزند ... دست بگیری تا دستگیرت شوند ... وقتی اینطور شد، سبکبال می‎شوی ... می بینی که می‎شود خوب بود ... می‎شود آسوده بود ... می‎شود مهربان بود .. و هزاران می‎شود دیگر !!    

آری دل من! می‎شود به خدا نزدیک شد، می‎شود با گرگ درون جنگید!



تاريخ : دوشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۳ | 10:50 | نویسنده : شیـدا |
هوای تو که به سرم بزند، می‎آیم با هوایت تا تهِ خط ... ! چه دلت کنار دلم باشد و چه فرسنگ‎ها دور ... این یعنی همان معرفتی که ازَش دم می‎زنیم ... بیا و این دل به دلِ معرفتِ هم دادن را مشق کنیم. نه یک بار، نه دو بار، هزاران هزار بار ... مشق معرفت کنیم ... مشق عشق کنیم ..

تاريخ : شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ | 10:3 | نویسنده : شیـدا |
وقتی با صدای بلند بلند بلند، حرف هایت را می‎گویی، گوشی برای شنیدن نیست .. فاصله قلب‎ها را حس می‎کنی .. و .. وقتی سکوت می‎کنی اعجازی رخ می‎دهد .. دلت پیوند می٫خورد به دلش ..

روزه‎ی سکوت را بیشتر تجربه کن !!



تاريخ : یکشنبه ۲۵ خرداد۱۳۹۳ | 9:40 | نویسنده : شیـدا |
انگار آنتن نمی‎دهد .. یک بوق آرام ممتد .. نه خش خش می‎کند .. نه غُر و لُند، و نه دیگر سرم را درد می‎آورد .. موجش را دستکاری می‎کنم .. از اول تا آخر .. نه، نمی‎دهد! این دل آنتن نمی‎دهد.!!

تاريخ : یکشنبه ۲۵ خرداد۱۳۹۳ | 9:37 | نویسنده : شیـدا |
 

این روزها همه‎ی تلاشت را می‎کنی تا دل ببری ... چشمک می زنی، مرا می بوسی، به زور می خندی که فقط چند دقیقه‎ای بیشتر بیدار بمانی و بازی کنی

ای قشنگ‎ترین موجود دنیا، من گول نمی خورم ، باید بخوابی!!!



تاريخ : چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت۱۳۹۳ | 18:58 | نویسنده : شیـدا |
 

انتظار می‎کشی ، انتظار می‎کشی تا کودکت به دنیا بیاید و در آغوشت بدرخشد ... این زیباترین حسی‎ست که هیچ چیز همانند آن نیست ... تو را مادر می‎نامند و گل زندگیت را به تو می‎سپارند تا خوب باغبانیش کنی .... این قشنگ‎ترین مسئولیت دنیاست ... از آن لحظه متوجه می‎شوی که نیمی از قلبت بیرون سینه‎ات می‎تپد آن هم با عشق ....

خدایا شکرت که مرا لایق مادر شدن دانستی .. امید آن دارم، بتوانم امانتداری شایسته باشم(انشا الله)



تاريخ : چهارشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۳ | 0:17 | نویسنده : شیـدا |
اگر خواستی دلی را بشکنی ...

بی بهانه نشکن!

زحمت بکش بهانه‏ای بتراش!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‏نوشت: برای دوستم که بی‏بهانه هم دلش می‏شکند و هم می‏شکنند دلش را (عزیز مهربونم دلت را بزرگ کن)



تاريخ : چهارشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۲ | 9:25 | نویسنده : شیـدا |
تمام روز این شعر در ذهن می‏آمد و می‏رفت

"وقتی که نیستی، نه هست‏ها چونان که بایدند و نه بایدها / هر روز بی تو روز مباداست .... "

مبادا که نباشی ... مبادا که تنهایم .. نَه تنهایمان بگذاری ... مبادا که بی ما سفر بروی ...

این روزها فقط دلم به این گرم بود که پیش کسی هستی که دوستش دارم، وگرنه، می‏مُردم تا بیایی ...

دیگر خسته شده بودم از این صدای تکراری که می‏گفت: "مشترک مورد نظر در دسترس نمی‏باشد!" 

عزیز دلم؛ همیشه باش، در دسترس باش تا صدای نازنیت را بشنوم که می‏گوید: جــانــــــــَــــــــم



تاريخ : شنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۲ | 0:24 | نویسنده : شیـدا |
تاريخ : یکشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۲ | 10:13 | نویسنده : شیـدا |
 

خیلی وقت است که ننوشته ام .. فرصتش را، همتش را نداشته ام ... اما، باران که می‏بارد، دلم عاشق‏تر می‏شود...

آخ که چقدرر دلم برای دلت تنگ شده است..



تاريخ : پنجشنبه ۱۴ آذر۱۳۹۲ | 10:32 | نویسنده : شیـدا |

آنها که تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده ‏اند – در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود – توجیه و تأویل نکرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ یا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده ‏اند؟

دکتر شریعتی



تاريخ : سه شنبه ۲۱ آبان۱۳۹۲ | 9:53 | نویسنده : شیـدا |
وقتی به دریا سفر کردی .. سنگ ریزه های درونت را به آن بسپار و بگذر ... حال دیگر صاف و زلالی .. نگران دریا نباش؛

آنقدر وسعت دارد که سنگ ریزه هایت به جایی برنخورد..!



تاريخ : سه شنبه ۲۳ خرداد۱۳۹۱ | 11:35 | نویسنده : شیـدا |
امروز روز توست

و من خانه ی دلم را برایت گلباران می کنم..

و برایت ریسه می کشم، از ابتدای دلم تا انتهای دلت..

ای سرو با صلابت زندگانیم



تاريخ : دوشنبه ۱۵ خرداد۱۳۹۱ | 10:46 | نویسنده : شیـدا |
وقتی حس کرد کارش تمام شده، جایش را به جدیدترین سپرد .. با شکل و قسمتی متفاوت ..!

.

نمی دانم نامش را واگذاری بنامم یا جان سپاری ...

و این چرخه، ادامه خواهد داشت ...



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ خرداد۱۳۹۱ | 13:1 | نویسنده : شیـدا |
آقای خوبی ها کجایید؟؟

دلم سرگردان کوچه ها و خیابان هاییست

که از تو نشانی دارد..

آقا جان بیا

به سوز دلمان رحم کن؛

به گمانم دل ها دیگر تاب هر روز دعای فرج خواندن،

دعای سمات خواندن،

و عصرها به انتظار نشستن را ندارند ..

آقا جان

من با چشم خودم دیدم اشک ریختن یاس را ..

من با دلم حس کردم داغ دل ِ شقایق را ..

بیا که تاب تحمل نیست

بیا که هر روز حالمان وخیم تر می شود ..

 



تاريخ : جمعه ۲۹ اردیبهشت۱۳۹۱ | 15:34 | نویسنده : شیـدا |
ای پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا

با جلوه و جلالت و جاه تو آفرید

تقوای محض، عصمت خالص، گل خدا!

آخر چگونه شعر کنم قصه تو را؟

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید

انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد

تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آنچه هروله کرد از پی تو کرد

آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد اگر به عرش فرا رفت با تو بود

مولا اگر رسید به حق، با شما رسید ...



تاريخ : یکشنبه ۲۴ اردیبهشت۱۳۹۱ | 12:48 | نویسنده : شیـدا |
فاطمه جان؛

آنقدر مظلومانه به شهادت رسیدی

که حتی آسمان نیز در غم از دست دادنت بی تاب است

و با صدای بلند

می گرید ...



تاريخ : چهارشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۱ | 12:27 | نویسنده : شیـدا |
 

بیخودی پرسه زدیم٬

صبحمان شب بشود٬

بیخودی حرص زدیم٬

سهممان کم نشود٬

ما خدا را با خود٬سر دعوا بردیم٬

و قسم ها خوردیم٬

ما به هم بد کردیم٬

ما به هم بد گفتیم٬

ما حقیقت ها را ٬زیر پاله کردیم٬

و چقدر حظ بردیم ٬که زرنگی کردیم٬

روی هر حادثه ای٬

حرفی از پول زدیم٬

از شما می پرسم٬

ما که را گول زدیم؟             



تاريخ : دوشنبه ۴ اردیبهشت۱۳۹۱ | 10:42 | نویسنده : شیـدا |
 

باران که ببارد ، یعنی دعایمان در حال اجابت است

یا به حرمت من ..

یا به حرمت تو ... !

چه فرق می کند؛ تو یعنی من ؛

اجابت شدنت سبــز



تاريخ : شنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۱ | 11:15 | نویسنده : شیـدا |

این روزها همه چیز حال و هوای تازه گی به خود می گیرد... درختان از خواب بیدار می شوند .. زمین، نفس می کشد .. خانه ها تکانده و وسایل نو می شوند ... !

در گیر و دار تمام این تغییرات، تو هم خانه را مطابق سلیقه ام تغییر می دهی .. از تابلوی "یا علی(ع)" درب ورودی تا ...

تغییر خوب است؛ حس خوب دارد.. اما عزیز جان من، تو تغییر نکن ..! تو را همیشه بکر می خواهم .. با تمام ویژگی های اخلاقی ات؛ متانتت؛ چشمان دریایی و دل آسمانیت .. به گمانم خوبی ها از تو الهام می گیرد..

برقرار باش خوب من تا عیدانه را آن طور که شایسته است، جشن بگیرییم...

 


 دوستان خوبم؛

" نوروزتان همراه با شکفتن آرزوهایتان مبارک باد " 

 امیدوارم سال خوب، توأم با بهترین اتفاق ها در پیش رو داشته باشید (الهی آمین)

 



تاريخ : چهارشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۰ | 16:15 | نویسنده : شیـدا |
این روزها جایت خالی تر از قبل شده ... خوب یادم هست مهربانی های کودکی ... ما دخترکان پر شور که عاشق رنگ و آب بودیم، ماژیک های رنگیمان را می آوردیم !! می نشاندیمت !! صورتت را رنگین کمان می کردیم ... و تو خوابت می برد در خلق این اثر ..!

وقتی چشم باز می کردی و خودت را در آینه می دیدی، می گفتی آب بیاورید تا دست و رویم را بشویم و بیرون برویم ..

دوان دوان آب می آوردیم، اما نقش و نگارها پاک نمی شدند و تفریح رفتن هم منحل !

موقع تحویل سال، به تعداد همه، تخم مرغ های رسمی می پختی ... با صدای " آغاز سال یک هزار و سیصد و ؟؟ هجری شمسی" ... ما هم قاشق بدست ... تخم مرغ ها را می شکستیم و خنده های کودکانه تمام فضا را پر می کرد ...

تو را با خاطرات کودکیم مرور می کنم .... این روزها جایت خالی تر از قبل شده !! روحت شاد ...



تاريخ : پنجشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۰ | 10:43 | نویسنده : شیـدا |


با خاطراتت دنبال بازی می کنم ... دیگر محل نمی گذارم که چه بودی و چه کردی و کاش اینگونه نبودی .. !

می روم - بالای بلندی - استوپ !! من حالا بر روی دستان کسی ایستاده ام که مانند سرو است ... محکم و استوار ... و خورشیدِ پشتِ سرش، هوایش را دارد، هم زمینش را .. !!

استوپ؛ بازی تمام ...



تاريخ : پنجشنبه ۲۹ دی۱۳۹۰ | 10:53 | نویسنده : شیـدا |
داری می آیی و با آمدنت، نام زیبای دخترکان ایران زمین را یدک می کشی ...

یلدا ...

آنقدر خرسندی که به یمن ورودت ،

شب را یک دقیقه طولانی تر می کنی

و

آریایی ها را در این بزم اهورایی دعوت؛

.

.

یلدا؛

فرشته های کوچک خدا را،

آن دانه های سپید پاک را

برایمان به ارمغان بیاور ..

دلمان سپیدی و زلالی می خواهد!

دلمان وجود یار را می خواهد ...

تو بیاور؛

من و عشق ، پیشگام دعا خواندن می شویم ...

تو را به سپیدی دلت بیاور ..!



تاريخ : چهارشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۰ | 15:45 | نویسنده : شیـدا |

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد،

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت،

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت،

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
...

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن
...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس


شاعر کنار دفترش افتاد از نفس ...



تاريخ : پنجشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۰ | 16:31 | نویسنده : شیـدا |

هر جا که میروم ز غمت دیده پر نم است

هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است

یک لحظه بی محبت تو کی کشم نفس

دنیای بی حسین، برایم جهنم است

عمری گریستم ،که موظف، به گریه ام

گر، نه فلک، به گریه شود، باز هم کم است

در مکتب تو، بحث سفید و سیاه نیست

نام تو افتخار خداوند عالم است

شرح غلام ترک تو ، متن کتاب هاست

یک موی او به قیمت صد جام و صد جم است

مریم که در کتاب خدا ذکر نام اوست

یک زینب تو اسوه و استاد مریم است

انگشتری که هست در انگشت مصطفی

بی شبهه نام نامی تو نقش خاتم است

یک کشتی نجات به امت دهد نجات

فرمایش نبی است، حدیث مسلّم است

نی هم، اعتراف نموده به آن حدیث

حکم تو یا حسین ز هر حکم محکم است

در یوم حشر عفو تو، عفو عمومی است

از یک کنار حکم نمایی که در هم است

گفتم به دل، که این همه دلواپسی چرا؟

عشق حسین، برای شفاعت، فراهم است

اوضاع روزگار اگر نامنظم است

ای ناظم الامور، تو کارت منظم است

اشکی که در عزای تو جاری شود ز چشم

سوگند می خورم که ز مجرای زمزم است

یک یا حسین گفتن من رمز آبروست

نام حسین ترجمه اسم اعظم است

زخمی است زخم عشق که گویند بی دواست

اما نگاه مرحمت دوست مرهم است

خوش زاد ریزه خوار حسین باش و اهل بیت

تحت عنایت است گدایی که محرم است




تاريخ : یکشنبه ۶ آذر۱۳۹۰ | 10:32 | نویسنده : شیـدا |
باران پیوند آسمان و زمین است

پیوند من و تو

وقتی می آید،

تو هم می آیی..

گرم تر از قبل ...

پیش ترها خوانده بودم

وقتی باران می بارد،

خدا نزدیک تر می شود!

به راستی اینگونه است؟؟

او که همیشه با ماست ..!



تاريخ : یکشنبه ۲۲ آبان۱۳۹۰ | 10:18 | نویسنده : شیـدا |
خبر دادند،

دارد می آید

کسی که راضیست به رضای حق

کسی که با آمدنش نقاره ها اوج وزیدن می گیرد

نگاه کن آقا

پیش از آمدنت

آمده اند به استقبالت

چه شوری در میان خلق جاریست

آقا، می گویند فرق داری!

نظر کرده ای!

به لطف حق، واسطه شفایشان بوده ای!

آقای مهربان، چه می شود نظری هم به ما کنی؟!

واسطه ی شفای دل هایمان شوی!

آقا، سوالی دارم از حضورتان؛

اگر برای مرغکانت دانه بریزم،

اگر از سقا خانه ات آب بنوشم،

اگر غبار روبِ راهِ زائرانت باشم،

مرا نیز واسطه می شوی .. ؟!؟

 



تاريخ : شنبه ۱۶ مهر۱۳۹۰ | 15:31 | نویسنده : شیـدا |